اولین نوشنته ام در سال 1401(درد و دل مادرانه)

خرید بک لینک

سلام عزیزدلم محمدحسینم

ابتدا خداروشاکرم برای سلامتی ات و موفقیتت در پایان کلاس هفتم . من همیشه بهت افتخار کرده و میکنم چون میدونم فرزندم مومنه و خداوند بصورت خاص حامی ات هست. در ثانی میخام برایت بنویسم تا به اینجا به هر شکلی تونستم تلاش کردم کمبودی از طرفم نداشته باشی و به عناوین مختلف چه ازطریق دیدارهای مخفیانه ای که ظاهرا پدرت اطلاع نداشت در مدرسه و محله و ......، و یا خونه عمه و غیره و تمام سعیم این بود بتونم از هر طریقی البسه و لوازم مورد نیازت رو بدستت برسونم هر چند خودتم شاهد وناظر بودی و کوچکترین کلمه ی دروغی در نوشته هایم نبوده و نیست، میدونم این کارها نتونسته نیاز عاطفی و روحی تو دردانه ام را فراهم کنه اما دیگه بیش از این کاری از دستم بر نمیومدچون خودتم اعتراف میکردی بابام نمیدونه و من نگران این بودم که پدرت بفهمه و همین دیدارهای کوتاه ما رو هم ازمون بگیره... امسال هم بهت قول دادم که اگه نمرات امتحاناتت خوب باشه بازم یه کادوی خوب برات میگیرم...تا اینکه در اواخر خرداد ماه بود که تلفنی باهات صحبت کردم و گفتی من ارزوی یه چیز رو دارم اما عمرا کسی بتونه واسم بخره گفتم چرا، در پاسخ گفتی چون بیش از بیست میلیون تومان به بالا هزینه اش میشه بعد پرسیدم اون آرزوی تو چیه عزیزم؟ گفتی داشتن کامپیوتر، که همون لحظه من بفکر فرو رفتم گفتم خدا بزرگه نگران نباش گل پسرم تمام تلاشمو میکنم این کارو برات انجام بدم که تو هم از سر شوق نمیدوستی از پشت تلفن چیکار کنی انگار باورت نمیشد، منم بهت گفتم البته یه شرط داره؟ باید پدرت رو راضی کنی اگه اینکارو بکنم یکی دو شب پیشم بمونی تو هم گفتی باشه مامان جون قول میدم قول قول

خلاصه هنوز چند روز نگذشته بود که تماس گرفتی گفتی کی برام میخری؟ منم گفتم حالا تا یه ماه دیگه قول میدم تو رو به ارزویت یعنی داشتن کامپیوتر برسونم خداروشکر چیری کمتر از ده روز طول کشید با گرفتن وام و... تونستم به مسوول سایت دانشکده بگم یه سیستم خوب که بدرد بازی بخوره برات جمع کنه، عزیزم من منت رو سرت نمیزارم و هر کاری هم برای تو انجام دادم وظیفه ام بوده ولی بقول خودت شاید یه ارزویی بود که ممکن بود بعد از چند سال بهش دست پیدا کنی اما من ظرف چند روز بخاطر خوشحال کردن تو ، با اینکه بیش از بیست و پنج میلیون پول سیستم کامپیوترت شد بلطف خداوند تو رو به خواسته قلبی ات رسوندم.

البته تو هم بقولت عمل کردی و پدرت و راضی کرده بودی که بیای پیشم و یه هفته قبل از خرید کامپیوتر با هم شمال رفتیم و خداروشکر کلی بهت خوش گذشت و به لطف خداوندبعد از ده سال دوری تونستیم بدون هیچ مزاحمی مادر و فرزندی خلوتی صمیمانه داشته باشیم باور کن من اون دو شب تا صبح یه ساعت هم نخوابیدم با اینکه تمام مسیر تهران تا رودسر رو تنهایی رانندگی کرده بودم اصلا احساس خستگی نداشتم وقتی اینقدر تو رو شاد میدیدم تمام خستگی راه از تنم بیرون میرفت واقعا هیچ چیز به اندازه لبخند واقعی ات، تو تمام لحظاتی که کنارم بودی نمیتونست دل منو شاد کنه

اینها رو ننوشتم که بگم واست چیکار کردم .....فقط میخام بدونی خیلی از مادران و فرزندان تو شرایط ما هستند و از همدیگه دورند گاها ممکنه مادری توان اینو نداشته باشه اونطور که خودش دوست داره دل فرزندشو شاد کنه ولی من تمام تلاشم رو برای داشتن لبخند واقعی بر چهره ات انجام دادم و فکر نمیکنم در این رابطه کوتاهی کرده باشم. امیدوارم بزودی نوشته هایم بدستت برسه و باور داشته باشی چقدر برام مهم و عزیزی........

ضمنا در خونه ی من همیشه بروی تو بازه..... در پناه خداوند باشی عزیزدل مادر

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 9:44&nbsp توسط ل. سلیمانی  | 

دلنوشتههایی برای فرزندم...

ما را در سایت دلنوشتههایی برای فرزندم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: شنبه 16 مهر 1401 ساعت: 11:37

صفحه بندی