سلام عزیزدلم محمدحسینمابتدا خداروشاکرم برای سلامتی ات و موفقیتت در پایان کلاس هفتم . من همیشه بهت افتخار کرده و میکنم چون میدونم فرزندم مومنه و خداوند بصورت خاص حامی ات هست. در ثانی میخام برایت بنویسم تا به اینجا به هر شکلی تونستم تلاش کردم کمبودی از طرفم نداشته باشی و به عناوین مختلف چه ازطریق دیدارهای مخفیانه ای که ظاهرا پدرت اطلاع نداشت در مدرسه و محله و ......، و یا خونه عمه و غیره و تمام سعیم این بود بتونم از هر طریقی البسه و لوازم مورد نیازت رو بدستت برسونم هر چند خودتم شاهد وناظر بودی و کوچکترین کلمه ی دروغی در نوشته هایم نبوده و نیست، میدونم این کارها نتونسته نیاز عاطفی و روحی تو
دردانه ام را فراهم کنه اما دیگه بیش از این کاری از دستم بر نمیومدچون خودتم اعتراف میکردی بابام نمیدونه و من نگران این بودم که پدرت بفهمه و همین دیدارهای کوتاه ما رو هم ازمون بگیره... ام
سال هم بهت قول دادم که اگه نمرات امتحاناتت خوب باشه بازم یه کادوی خوب برات میگیرم...تا اینکه در اواخر خرداد ماه بود که تلفنی باهات صحبت کردم و گفتی من ارزوی یه چیز رو دارم اما عمرا کسی بتونه واسم بخره گفتم چرا، در پاسخ گفتی چون بیش از بیست میلیون تومان به بالا هزینه اش میشه بعد پرسیدم اون آرزوی تو چیه عزیزم؟ گفتی داشتن کامپیوتر، که همون لحظه من بفکر فرو رفتم گفتم خدا بزرگه نگران نباش گل پسرم تمام تلاشمو میکنم این کارو برات انجام بدم که تو هم از سر شوق نمیدوستی از پشت تلفن چیکار کنی انگار باورت نمیشد، منم بهت گفتم البته یه شرط داره؟ باید پدرت رو راضی کنی اگه اینکارو بکنم یکی دو شب پیشم بمونی تو هم گفتی باشه مامان جون قول میدم قول قولخلاصه هنوز چند روز نگذشته بود که تماس گرفتی گفتی کی برام میخری؟ منم گف دلنوشتههایی برای فرزندم...
ادامه مطلبما را در سایت دلنوشتههایی برای فرزندم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: شنبه 16 مهر 1401 ساعت: 11:37